روزها مي گذرند، لحظه ها از پي هم مي تازند

وگذشت ايام چون چروكي است كه برچهره من مي ماند.

روزها مي گذرند و سكوتي ممتد برلبم مي رقصد...!!!

قصه هايي كه زدل مي آيند ، زيرسنگيني اين بار سكوت

 بي صدا مي ميرند!!

روزها مي گذرند، من به خود مي گويم:

گر كسي آمد برداشت زلب مهر سكوت

گر كسي آمدو گفت: قطعه شعري بسرود

گر كسي آمد و از راه صفا دل مارا بربود

حرفها خواهم زد ، شعرها خواهم خواند،

بهر خلق جهان قصه اي خواهم ساخت.

روزها مي گذرند، من به خود مي گويم گر كسي آمدو برزخم دلم

مرهمي تازه گذاشت ،گر كسي آمدو برروي دلم طرحي از

خنده گذاشت ، گر كسي آمد و در خاطر من نقشي از خود انداخت

 صدزبان بازكنم ... !!!

قصه ها ساز كنم ، گره از ابروي هر غمزده اي در جهان باز كنم

من به خود مي گويم اگرآمد آن شخص من به او خواهم گفت:

آنچه در محبس دل زنداني است،

من به او خواهم گفت تا ابد دردل من مهماني است .

ولي افسوس و دريغ .... !!!!!

آمدي نقشي زخود در سرمن افكندي

دل ربودي و به زير قدمت افكندي

‌ديده دريا كردي ،‌عقل شيدا كردي

طرح جاويدسكوت ،‌تو به جاي لبخند برلبم افكندي !!!!

دل به اميد دوا آمده بود به جفا درد برآن زخم كهن افكندي

لحظه ها از پي هم مي تازند ،‌من به خود مي گويم :

(مستحق مرگ است گر كبوتر بدهد دل به عقاب)